نشانی جدید
January 11, 2005


نشانی جديد:

http://kavirms.special.ir


دو تا مطلب به فاصله چهار روز توی روزنامه ایران راجع نبردن یا بردن ام اسی ها زیر پوشش بیماریهای خاص درج شده بود که توی این دو مطلب از قول دو نماینده مخالف و موافق صحبت شده بود گاهی فکر میکنند ام اس جراحی زیبایی پلاستیکه و تقریبا غیر ضروری شایدم اینطوریه و من خبر ندارم به خصوص که وقتی خوب فکر میکنم در زیبایی روحی من که بی تاثیر نبوده حالا جسمیشو که مهم نیست لنگ زدن و چپ و چول نگریستن و مثل آونگ راه رفتن و با دست وبال زخمی ظاهر شدن و یا روی ویلچر بودن که عین زیباییه و تازه زیبایی که هر هنرپیشه ای نمیتونه این نقشو بازی کنه
راستی وبلاگ منم به جمع ویژه ها پیوست از حالا اینجا بهم سر بزنید لطفا کادو یادتون نره حالا میتونید راحت کامنت بذارین و واسم زبونتو را در بیارین

به افق نگریست
دلش گرم شد که هنوز زندگی جریان دارد
باران که میبارید هر قطره برایش رستنی سبز را نوید میداد
و کویر و سوزندگیش و راه بی نهایتش به فرداهایی میماند
که عطش سوختن و ساختن و بزرگ شدن در عمق نگاهش داشت
نسیم
فعلا بخندید
January 10, 2005
شرلوك هولمز كارآگاه معروف و معاونش واتسون رفته بودند
> صحرانوردي و شب هم چادري زدند و زير آن خوابيدند. نيمه
> هاي شب هلمز بيدار شد و آسمان را نگريست. بعد واتسون
> را بيدار كرد و گفت: نگاهي به آن بالا بينداز و به من
> بگو چه ميبيني؟
> واتسون گفت: ميليونها ستاره ميبينم . هلمز گفت: چه
> نتيجه ميگيري؟ واتسون گفت: از لحاظ روحاني نتيجه
> ميگيرم كه خداوند بزرگ است و ما چقدر در اين دنيا
> حقيريم. از لحاظ ستاره شناسي نتيجه ميگيريم كه زهره در
> برج مشتري است، پس بايد اوايل تابستان باشد. از لحاظ
> فيزيكي، نتيجه ميگيريم كه مريخ در محاذات قطب است، پس
> ساعت بايد حدود سه نيمه شب باشد.
> شرلوك هولمز قدري فكر كرد و گفت: نتيجه اول و مهمي كه
> بايد بگيري اينست كه : چادر ما را دزديده و برده اند
> ... !
حافظ در صف اتوبوس
January 09, 2005
حافظ در صف اتوبوس

نيمه شبِ پريشب گشتم دچار كابوس

ديدم به خواب حافظ توى صف اتوبوس

گفتم : سلام حافظ گفتا عليك جانم

گفتم كجا روى تو گفتا خودم ندانم

گفتم بگير فالى گفتا نمانده حالى

گفتم : چگونه اى ؟ گفت در بند بى خيالى

گفتم كه تازه تازه شعروغزل چه داري؟

گفتا كه مى سرايم شعر سپيد بارى

گفتم زدولت عشق،گفتا كه كودتا شد

گفتم رقيب گفتا ، او نيز كله پا شد

گفتم كجاست ليلي؟مشغول دلربايي؟

گفتا شده ستاره در فيلم سينمايى

گفتم،بگو ز خالش ، آن خال آتش افروز

گفتا عمل نموده ، ديروز يا پريروز

گفتم بگو ز مويش،گفتا كه مِش نموده

گفتم بگو ز يارش ، گفتا ولش نموده

گفتم چرا،چگونه؟عاقل شدست مجنون

گفتا شديد گشته معتاد گرد و افيون

گفتم كجاست جمشيد؟جام جهان نمايش

گفتا : خريد قسطى تلوزيون به جايش

گفتم: بگو ز ساقى حالا شده چه كاره؟

گفتا : شدست منشى در دفتر اداره

گفتم بگو ز اهد آن رهنماى منزل

گفتا كه دست خود را بر دار از سر دل

گفتم ز ساربان گو با كاروان غم ها

گفتا آژانس دارد با تور دور دنيا

گفتم بگو ز محمل يا از كجاوه يا دى

گفتا پژو ، دوو ، بنز يا گلف نوك مدادى

گفتم كه قاصدك كوآن باد صبح شرقى

گفتا كه جاى خود را داده به فاكس برقى

گفتم بيا ز هد هد جوييم راه چاره

گفتابه جاى هد هد،ديش است وماهواره

گفتم سلام ما را باد صبا كجا برد ؟

گفتا به پست داده آورد يا نياورد‌؟

گفتم بگو ز مشكِ آهوى دشت زنگى

گفتا كه ادكلن شد در شيشه هاى رنگى

گفتم سراغ دارى ميخانه اى حسابى

گفت آنچه بود از دم ، گشته چلوكبابى

گفتم : بيا دوتايى لب تر كنيم پنهان

گفتا نمى هراسى از چوب پاسبانان

گفتم بلند بوده موى تو آن زمان ها

گفتا به حبس بودم از ته زدند آن ها

گفتم شما و زندان حافظ ما رو گرفتي؟

گفتا نديده بودم هالو به اين خرفتى !!!

نسیم





--------------------------------------------------------------------------------
به یاد بزرگان
January 06, 2005
کسی که اینجا غنوده است
هزار سال در تولد خویش تاخیر داشت
او معاصر خویش نبود
و کاسه سفالین فکرش گنجایش خرد دورانش را نداشت
و جسم بیمارش توان پیمودن
دریغا که با اشک شوق آمدی
و در منجلاب سفاهت رفتی
نسیم
معلول
January 05, 2005
دو روز پیش روزنامه ایران مقاله ای در مورد تغییر نام معلول به کلمه توان جو و توان یاب و توان خواه نوشته بود و نویسنده مقاله به زیبایی از کلمه معلول جانبداری کرده بود که خلاصه مطلب ایشون اینه که معلول یعنی برخواسته از علت و فردی معلول خوانده میشه که به علت ژنتیک یا حادثه و بیماری به نوعی از نظر جسمی با سالما تفاوت پیدا میکنه درست مثل فردی که دچار ویروس سرماخوردگی شده و حالا سرماخورده با همین فرد قبل از سرماخوردگی
امروز هم که پست سانی را خواندم و او از بی فرهنگی بعضی آدما در برخورد با بیمارا خصوصا بیمارایی که نشون میده که بیمارن مثل من که رو ویلچرم با خوندن اون مطب و این پست تصمیم گرفتم پست امروزمو به این موضوع اختصاص بدم
من سه سالی است که روی ویلچرم و سیزده سالی گرفتار ام اس تمام جوانیم در ام اس گذشته و لنگیدن پا و ناتوانی در تایپ با کامپوتر و نوشتن و حتی بریدن یه پرتقال ساده بارها و بارها بخاطر ام اس در شلوغترین جاها زمین خوردم و بارها کف دستشویی و حمام و ... ولو شدم بارها تو دانشگاه متلک شنیدم خالی از لطف نیست که همین حالا دو تاشونو براتون بگم
یه که داشتم که بطرف دانشکده لنگان لنگان با کوله ای پر از کتاب آرام گام برمیداشتم و چون فاصله درب دانشگاه تا دانشکده ما زیاد بود و تقریبا شیب دار از دم در با یکی از اساتید همراه شدم بعد از سلام و احوالپرسی راه افتادیم اما جداگانه من میدونستم اگه تند برم تعادلم بهم می خوره و کله پا میشم پس از حدود نیم ساعت که به کلاس رسیدم استاده بهم گفت خانم فلانی بین راه چند تا ایستگاه نشستی و قهقهه دانشجویان اینجا را خودتون شکلک خنده بذارید چون تو بلاگر نداره!!!!!!!!!
ماجرای دوم : سال دوم دانشگاه که هر شش ماه کورتون وریدی می گرفتم و بینش هم از ضعیفا بهره میبردم اولین بار با زمین خوردن دستم شکست
دفعه بعدی در اثر سرگیجه سرم و دفعه آخر که روی برف سر خوردم پایم حالا تو دانشگاه این محیط فرهنگی تخته کلاسایی که من اونجا کلاس داشتم پر بود از کاریکاتور دختر گچی دانشکده
اینقدر از این ماجراها زیاد دارم که نگو و نپرس
اما از مزایای معلول بودن :
اول توی حرم امام رضا خیل عظیم زائرین
خدا شفات بده
خدا به جونیت رحم کنه
اجازه بدین این خانم رد بشه ناراحته صلوات بفرستید
توی فرودگاه جده در هنگام ورود و خروج اول این خانم که رو ویلچره و خلاصی از صف طولانی
تو اتوبوس خانم شما بفرمایید
تو موزه بدون بلیط تازه مامور موزه جاهایی که ویژه خواص هم هست بهم نشون میده
اما گذشته از این جدی و شوخی های درهم کاش اسم مارو عوض نمی کردند و فقط خیابونا پیاده روها و رمپ و آسانسور ساختما را درست میکردن با اسمش خودمون با هم کنار میومدیم

به انتظارت نشسته ام که از کوچه تنهاییم بگذری
در انتهای کوچه سراغ پلاک سیزده و منزل بیکسان را بگیری
و من درب سبز دلم را برویت بگشایم
نسیم


ستاره
January 04, 2005
از انجمن ام اس بهم زنگ زدند وگفتن : امروز خانمی مثل ماه قبل برای ریلکسیشن میاد در یکی از پستهای قبلی کمی راجع به گفته های ماه قبل ایشون و طبایع انسان براتون نوشته بودم این ماه راجع به چاکراها و رنگ اونا و محل تاثیر اونا و بهم خوردن تعادلشون توضیح داد و کتاب ارتعاشات شفابخش را که توش همین مطالب را نوشته بود معرفی کرد برام جالب بود که رنگ چاکراها برنگ رنگهای رنگین کمان بود من گرچه از دیدن آدمهای مختلف و آموزشهای متفاوت استقبال می کنم اما به سه علت از حضور توی جمع ام اسی ها زیاد خوشحال نیستم
اولین علتش اینه که ممکنه ام اسی ها جوان با دیدن یه ام اسی کهنه کار و اینکه روی ویلچره روحیشون را ببازند و فکر کنند عاقبت اونا هم همینه دلیل دیگه اش اینه که اونجا هم مثل خیلی جاهای دیگه باید نقش رهبر گروه را بازی کنم و از خودم قدرت مقاومت و شادی نشون دهم و تا حدی بازی کنم البته ناگفته نمونه که حقیقتا از جمع پنجاه شصت نفری امروز که خدا را شکر همشون راه میرفتن من از همشون شادتر بودم لطفا اینجا را یه شکلک خندون تصور کنید دلیل سومم هم اینه که از شنیدن درد ورنج آدما دلم میگیره در حالیکه مجبورم نقش سنگ صبور را بازی کنم امروز وقتی از بیماران از داروهایی که مصرف میکنه و اینکه این خوبه یا اون یکی چی و من مثل یه متخصص خبره براش توضیح میدادم سرانجام گفتم بهتره با پزشکتون هم مشورت کنید که خانمه زل زد تو چشامو وگفت خانم من بیشتر از یه پزشک یه سنگ صبور میخوام.

شب به آسمان خیره می شوم و
آرزو می کنم که جای یک ستاره بودم
در دورترین نقطه آسمان
به دست نیافته ترین ستاره چشم می دوزم
وخودم را جای اون می پندارم
تنها ونورانی و برآورنده آرزوی تمامی انسانهای دردمند
نسیم
اقسام تنهایی
January 03, 2005
امروز پاهایم مثل دوتا چوب خشک بودند آنچنان می سوزند انگار که در یه کوره آتیش گذاشتنشون گزگز و درد هم که اوضاع را قوز بالا قوز کرده گفتم براتون بگم یا نه هی دل دل کردم شاید کسانیکه تا حالا ندیدمشون را بیازارم اما بعد گفتم اما اگه نگم چه تفاوتی با قبل میکنه که هیچ کس درد مرا نفهمید حالا که گفتم راحت شدم امیدوارم شما جنبه مثبتشو ببینید اونجایی که با همین حال رفتم سر کار البته فکر کنم رفتن را باید از فرهنگ لغت زندگی من حذف کنند و بجاش فعل متعدی بردن را جانشین کنند.
امروز عصر یاد خاطرات سفر سال پیشم با سینا افتادم فقط خنده بود و دریا و سکوت و مهربانی .گاهی فکر میکنم وقتی شانس را تقسیم میکردند من یا خواب بودم یا همون موقع هم ام اس داشتم و نمیتونستم راه برم و ظرفمو بگیرم تا توش شانس بریزند آخه چرا یه عشق معصومانه و بی نگاه مادی بی نگاه سلامت یا بیماری بی نگاه فقیر و غنی و فقط پر از دوستی نباید شکل بگیره و تبدیل به یه دوستی همیشگی بشه چرا؟
امشب در حالیکه برقا رفته بودن و من در تاریکی به شعله بخاری خیره شده بودم به فکرم رسید تنهایی هم انواعی دارد یجورش اینه که طرف تنهاست یعنی قومی و خویشی و دوستی و رفیقی ندارد نوع دومش اینا رو داره اما بازم تنهاست یعنی در میان جمع تنها ست نوع دیگرش در میان یه دسته تنهاست مثلا دوستان اما در میان دسته ای دیگه نه شما تو کدوم دسته اید ؟
نسیم
منو اصلی
آخرين مطالب
بايگانی
لیست دوستان
امکانات
لینکها در صفحه جدید
تشکر


کليه حقوق محفوظ است